در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز ديده بود :
يك تار مو سپيد !
در هم شكست چهره محنت كشيده اش ،
دستي به موي خويش فرو برد و گفت : (( واي ! ))
اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان
بگريست هاي هاي !
درياي خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره اي كه بر رخ آينه مي چكيد
در كام موج ، ضجه مرگ غريق را از دور مي شنيد
طوفان فرو نشست ولي ديدگان پير،
مي رفت باز در دل دريا به جستجو :
در آب هاي تيره اعماق خفته بود ،
يك مشت آرزو!
برچسب:
نویسنده: مسافر
تاريخ: شنبه
14 مرداد
1391 ساعت: 16:00